عاشقانه های ادبی
من و رنجهای زندگی 
آخرين مطالب

 

{{خیلی خستمه}}

 

کاش؟؟؟؟

[ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 15:49 ] [ نیما ]
بیادت هستم حتی اگر قرار باشد ، شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام کوچه ها را قدم بزنم...

 

پرستو ها چرا پرواز کردید

جدایی را شما آغاز کردید

خوشا آنانکه دلداری ندارند

به عشقو عاشقی کاری ندارند

خداحافظ برای تو رهایی

برای من فقط درد جدایی

خداحافظ برای تو چه آسان

ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان

خداحافظ

 

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی

[ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:19 ] [ نیما ]

این هم از یک عمر مستی کردنم
سالها شبنم پرستی کردنم
ای دلم زهر جدایی رابخور
چوب عمر باوفایی را بخور
ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت
خنده ای برخاطراتت کرد و رفت
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم این پرستورفتنیست
آه عجب کاری به دستم داده دل
هم شکست و هم شکستم داده دل

[ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:18 ] [ نیما ]
من به مردی وفا نمودم واو

پشت پا زد به عشق وامیدم

هرچه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه راوش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

باز هم میتوان به گیسویم

چنگی از روی عشق ومستی زد

باز هم میتوان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید ونیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

می دهند به سوی خویش اواز

زانچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از ان دل که پر نشد جایش

به خدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد ونداد

غارتم کرده داد میخواهم

دل خونین مرا چه کار اید

دلی ازاد وشاد میخواهم

دگرم ارزوی عشقی نیست

بیدلان راچه ارزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر با او باشد

او که از من برید وترکم کرد

پس چرا پس نداد ان دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را

 

[ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:14 ] [ نیما ]
سالها میگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از آن شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خا کستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...
 
تنها...
 
دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...
 
تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود
 
قصه ای بود و نبود ..
[ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:13 ] [ نیما ]
نمی دانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟

نمی دانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟

از این بنالم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟

هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟

خسته من نیمه جانی داشت احوالش چه شد؟

دلم تنگ است نمیدانم زتنهایی پناه آرم کدامین سو

پریشان حالم و بی تاب میگریم

و قلبم بی امان محتاج مهر توست

نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم

من به دنبال تو هموچون کودکی هستم......

[ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:13 ] [ نیما ]

خداحافظ همين حالا،

 همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که منو از چشم تومي ديد

 اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست

 نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست

 خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها

 بدونيم بي تو با تو همين جسم اين دنيا ،

خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ

[ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:12 ] [ نیما ]
غریبی من از زندگی در غربت نیست

از تنهایی نیست

از بی کسی هم نیست

غریبی من از این است که از نزدیک ترین هایم دورم

و به دورترین هایم نزدیک...

 

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 9:0 ] [ نیما ]

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:59 ] [ نیما ]

این روزها

نه حوصله ی خواندن دارم

نه حوصله نوشتن

این همه دلتنگی نه با خواندن کم میشود

نه با نوشتن

دلم فقط آغوش گرمت را میخواهد

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:58 ] [ نیما ]

ماهایی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشیم

 

نه کسی از کنارمون بره حوصله داریم نازشو بخریم که برگرده

 

ماها آدمای بی احساسی نیستیم

 

ماها بی معرفتو نامرد نیستیم

 

یه زمانی یه کسایی وارد زندگیمون شدن

 

که یه سری بــــاورامونو از بین بـــردن

 

فقط باید یکی باشه بفهمه مارو

 

یکی باشه از ما

 

از جنس خودمون

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:57 ] [ نیما ]
گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت

که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد


که وقتی تو اوج تنهــــایـــی هســتی


با چشماش بهت بگه: هستم، تا تهش
[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:56 ] [ نیما ]

من در میان مردمی هستم

که باورشان نمیشود تنهایم

می گویند خوش بحالت که خوشحالی

نمیدانند دلیل شاد بودنم باج به آنهاست

برای دوست داشتن من

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:56 ] [ نیما ]

هر آدمی تو زندگیش یه بی معرفت داره

که اون بی معرفت

دوست داشتنی ترین آدم روزگاره

به سلامتی بی معرفت خودم

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:55 ] [ نیما ]

قدیم ندیما میگفتن

برای کسی بمیر که برات تب کنه

قدیما چه پر توقع بودن

من برات میمیرم

خدا نکنه تو تب کنی

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:54 ] [ نیما ]

میـــدانی؟

 

دلـــــــم

یک آمدن میخواهد

بـــی هیچ رفـتنــــی

 

و یـــک همــــدرد

 

کــه خیـــــانت نـداند

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:54 ] [ نیما ]

http://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gifامروز روز من است و منhttp://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gif

http://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gifتمام دلتنگیهایم را http://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gif

http://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gifبه جای توhttp://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gif

http://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gifدر آغوش می کشمhttp://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gif

http://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gifچقدر جایت میان بازوانم خالیستhttp://upcity.ir/images2/51735098654547111321.gif

 

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:53 ] [ نیما ]

 

از قـافلـه جــا مــانـدم

درست سال ها پیش،

جـــــا مـاندم...

 

زندانی این روزگار زشت شدم...

روزگاری که

نه از جنس مـــن است نه از بـــرای من...

 

چه رسمیست دنیــا!

از گردشش می نالـیم و می نـــالـیم

و روز زمین گیر شدنمان را جشن میگیریم!

 

نمیدانم...

قلمم زیر بار دردها ترک برداشته... کمرم خم شده!...

با این حال

هنوز هم به دوست لبخند میدهم

 

شانزده سالگیم تمام شد

امروز آغاز هفدهمین سالگرد

غربت نشینی ام هست....

به رسم عادت

[ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:52 ] [ نیما ]
از من نپرس چقدر دوستت دارم

اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست

به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم

مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد

مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم

بگو معني تمرين چيست ؟

بريدن از چه چيز را تمرين کنم ؟

بريدن از خودم را ؟

مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني ...

از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم

همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد

تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند

نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير ...

هواي سرد اينجا رو دوست ندارم

مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام

[ جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 7:30 ] [ نیما ]
وقتي که رفتي حس کردم که تنها مي مانم
 
وقتي که رفتي فهميدم که دلم از دستم رفت
 
وقتي که رفتي فهميدم که سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد
 
وقتي که رفتي فهميدم من هم رفتم
 
وقتي که براي آخرين بار از خم کوچه عبور کردي روحم من هم پر کشيد
 
ولي به خودم اميد دادم

به خودم وعده دادم که بر مي گردي
 
ولي دلم چيزي را کم داشت که کاملا اونو حس کردم
 
خودم حس کردم که قصر آرزوهايم خراب شد
 
خودم حس کردم که ديگر کسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد
 
اري
 
واقعا دوست داشتنت بي ريا بود
 
بي ريا دوست داشت
 
بي ريا عاشق شد
 
بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت
 
 
درست مثل قاصدک
[ جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 7:29 ] [ نیما ]
 

تو می آیی تو می آیی

        یقین دارم كه می آیی

                 زمانی كه مرا در بستر سردی

                               میان خاك بگذارند تو می آیی

[ جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 7:26 ] [ نیما ]

فقط تو

همه دستهای دنیا هم
به سمتم دراز شود ...
معنای دلتنگی من را عوض نمیکند
آرام نمیشوم
دست های تو ...

قد و اندازه ی
دستها ، موها ، و آغوش من را
خوب بلد بودند

[ جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 7:23 ] [ نیما ]

بوی دروغ


سلام ای یار بازیگر، کجایی؟

خوشی با او ، شنیدم ، خوش به حالت

رها ، تنها ، نخواهد کرد اما

مرا یک دم به حال خود ، خیالت

 

شنیدم گفته ای با او هم از عشق

شنیدم دَم زدی از بی قراری

برایش از محبت قصه گفتی

به او گفتی که او را دوست داری

 

نفس در سینه زندان میکنم چون

هوا مسموم از بوی دروغ است

نمی آیم سراغت چند وقتیست

سرت بی حد و اندازه شلوغ است

 

نمی دانم چرا افتاد یادم

به ناگه خاطرات خوب باهم

نمی شد باورم هرگز که یک روز

به پایان می رسد رؤیای ما هم

 

شنیدی پشت ما مردم چه گفتند؟!

شنیدی مات این تقدیر ماندند؟!

از اینکه بَندِ ما بُرید ، آنها

تمام عشق را بیهوده خواندند

 

اگرچه صاف و صادق بودم ، اما

چرا گفتند مردم ساده لوحم ؟!

اگرچه بی تو تنها ماندم اما

مرا تنها نخواهد کرد این غم

[ چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ] [ 11:9 ] [ نیما ]
هر که را دیدم به من خیانت کرد و رفت

هرکه با من بود یار من نبود

هر که آمد بر دلم زخمی گذاشت

خود ندانستم از این غم ها چه سود؟؟؟

•.•.•.•.•.•.•  شعرهای  خیانت به عشق  •.•.•.•.•.•.• 

هرچه ها میکنم

گرم نمی شود خاطرم

بوی تعفن خیانت  از دهانم میاید

ها.........

خاطر من و خیال تو و خیانت....

•.•.•.•.•.•.•  شعرهای  خیانت به عشق  •.•.•.•.•.•.• 

ای نارفیق!!!

به کدامین گناه ناکرده

تازیانه می زنی بر اعتمادم

زیر پایم را زود خالی کردی

سلام پر مهرت را باور کنم

یا پاشیدن زهر خیانتت را ؟؟!!!

•.•.•.•.•.•.•  شعرهای  خیانت به عشق  •.•.•.•.•.•.• 

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد

خیانت این نیست که  دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری

خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد...

•.•.•.•.•.•.•  شعرهای  خیانت به عشق  •.•.•.•.•.•.• 

دانه هایی از عشق کاشتم

و خوشه هایی از غم برداشتم

خیانت

تکرار و  رویش نفرت ...

•.•.•.•.•.•.•  شعرهای  خیانت به عشق  •.•.•.•.•.•.• 

نفرین به تو که با زیباترین نقاب به چهره ی دوست درومدی..

نفرین بر آن مرامی که اینگونه به اعتمادم خیانت کرد....

نمیبخشمت هرگز.....

[ چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ] [ 11:8 ] [ نیما ]
خيانت کرده ای آری
ولی گویم نفهمیدی
بدی از کار من بوده
که تو اینگونه رنجیدی
ز تو قدیس تر هرگز
ندیدم من به جان تو
تو گریه می کنی اما
گمانت هست که خندیدی
وفا را من ز تو دیدم
به اسم بی وفائیها
همین بود آنجه من کردم
همان بود آنچه تو دیدی
چرا بازی کنی با من
خيانت از توئی هرگز
فقط یک لحظه دور از من
به یک بیگانه خندیدی ...

[ چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ] [ 11:7 ] [ نیما ]
 
یک زوج میانسال دو دختر زیبا داشتند، اما همیشه دوست داشتند تا یک پسر هم داشته باشند. آنها تصمیم گرفتند تا برای آخرین بار شانس خود را برای داشتن یک پسر امتحان کنند.
زن باردار شد و یک نوزاد پسر به دنیا آورد. پدر شادمان باعجله به بیمارستان رفت تا پسرش را ببیند.
پدر در بیمارستان زشت ترین نوزاد تمام عمرش را دید.
مرد به همسرش گفت: به هیچ صورتی امکان ندارد که این نوزاد زشت فرزند من باشد، هر کسی با یک نگاه به چهره زیبای دخترانم متوجه میشود که تو به من خیانت کردی.
زن لبخند زد و گفت: نه، این بار به تو خیانت نکردم.
[ چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ] [ 11:5 ] [ نیما ]

خیانت نکردم گله نکن..........وقتی تو جا خالی دادی

او بغلم کرد تا زمین نخورم...............

 
[ چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ] [ 10:46 ] [ نیما ]

تقدیم به اونی که هر روز دیدن او برایم آرزوست اما؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دیدن عكست تمام سهم من است

از " تـــو "

ان را هم جیره بندی كرده ام

تا مبادا

توقعش زیاد شود

دِل اســت دیـــگر ...

ممكن است فردا خودت را از من بخواهد ....

[ چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ] [ 8:8 ] [ نیما ]
خدایا وقتی با تو حرف میزنم دلم میخواهد خورشید در آسمان چهارم به خواب برود. عطر خوش تو که در اتاقم می پیچد ، پرده ها به رقص در می آیند ، سقف اتاقم پر از ستاره می شود و ماه آنقدر پایین می آید که می توانم لمسش کنم .

خدایا فقط تو می توانی بی آنکه در را باز کنی وارد قلبم شوی و نام مقدس عشق را روی تک تک سلولهایم بنویسی . فقط تو می توانی بی آنکه دست در گردن کلمه ها بیندازی رگهایم را پر از شعر کنی ...

خدایا فرشته ها با چه زبانی با تو حرف می زنند ؟ وقتی نسیم به نزدیکی تو میرسد چه احساسی دارد؟ اولین جمله ای که آدم به تو گفت چه بود؟ آخرین گناه آدم چه خواهد بود؟؟

( نوشته : محمدرضا مهدیزاده )

[ چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ] [ 8:6 ] [ نیما ]
به سلامتی

کسی که وقتی بغلش کردم 

تمام تنم لرزید

نه واسه خوشحالی ... یا عشق بازی !!

واسه ترس از فردای بدون اون

[ چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ ] [ 8:6 ] [ نیما ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آنکه پرنقشی زد این دایره مینایی را
کس ندانست که درگردش پرگار چه کرد
نامم دریاست عاشق سه چیزم
دریا
هنر و
او
می خواهم از او بنویسم اما نمی دانم چگونه؟
پس گاهی زمزمه های دلتنگیم را این چنین
می نویسم...
ممنون از اینکه به وب سر زدید
نظر یادتون نره